تبليغاتX
اگه عاشقی بخون
دلاغافل ز سبحانی چه حاصل/اسیرنفس و شیطانی چه حاصل/بود قدر تو افزون از ملائک/تو قدرخودنمیدانی چه حاصل

یک روز بنده خدایی روی کره خاکی قدم می زد، و زیر لب دعایی را هم زمزمه می کرد. نگاهی به آسمان آبی و ابر های بلورین انداخت و گفت: خدایا شکرت. همین طور که داشت می رفت ناگهان دید بچه ای دارد از بام خانه ای چند طبقه می افتد. با تمام وجود از خدا خواست که تا بچه را نگه دارد. مردم کوچه و خیابان چنین احساس کردند که ناگهان ابری بزرگ آسمان را پوشاند و رعد و برقی در گرفت و در هیاهوی رعد و برق فرمانی از عرش اعلی به گوش جان آن بنده رسید. بچه در وسط زمین و آسمان (در یک و نیم متری زمین) نگه داشته شده بود. بنده مخلص خدا بچه را بر زمین گذاشت. مردم دورش جمع شدند که تو فرشته ای یا امام زمان؟ او گفت: آقا امام زمان کجا و ما کجا؟ ما خاک پای یاران اون بزرگوار هم نمیشیم. مردم گفتند پس چی کار کردی؟ او گفت مدتی ترسان و لرزان از عظمت خدا به او می گفتم به روی چشم( و خالصانه بندگی می کردم). حالا هم از خدا خواهشی کردم او به من گفت: به روی چشم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

امام علی (ع):

دو چیز را فراموش نکن: یاد خدا و یاد مرگ.

دو چیز را فراموش کن: بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگران.

چهار چیز را نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار میگشت و نهایتاً توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق ومزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رییسش به او یک تبر داد و اورا به سمت محلی که می بایست مشغول به کار شود راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رییس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رییس انگیزه بیتری در هیزن شکن ایجاد کرد وتصمیم گرفت ورز بعد یبشتر تلاش کند. اما تنها تئانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد.هر روز که می گذشت تعداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خوش فکر می کرد احتمالاً بنیه اش کمتر شده است.پیش رییس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان رس در نمی آورد.رییسش پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟ هیزم شکن گفت: تیز کردن؟ من فرصتی برای تیز کردن تبرم نداشتم . تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان  می کردم.

خیلی اوقات ماهم می خواهیم بیشتر پیشرفت کنیم ولی وقت نمی گزاریم که از گذشته عبرت بگیریم. وقت نمی گزاریم اندکی فکر کنیم که بهترین کارهایی که می تواند ما را محبوب خدا گرداند چیست. وقت نمی گزاریم ببینیم از کجا آمده ایم چرا آمده ایم و به کجا می رویم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 4:50 قبل از ظهر  توسط نازی و رها  | 

آنانکه می دانند رنج می برند و آنانکه نمی دانند رنج می دهند.

یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن.

اشتباهات انسان در ابتدا رهگذرند سپس مهمان می شود و بعد صاحبخانه.

عفو از کسانی نیکوست که توانایی انتقام دارند.

اگر می خواهی اندوهگین نباشی حسود مباش.

از آغاز حرفی در میان نبود.گفتن این حرف حرفی به میان آورد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 


از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

 

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...  

(صادق هدایت)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط نازی و رها  | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

 

عکس چند تا گل اون پایینه.حتما نگاش کنین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  | 

*برای عشق تمنا كن ولی خار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده. برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن. برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر. برای عشق وصال كن ولی فرار نكن. برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن. برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش. برای عشق خودت باش ولی خوب باش! *

 

*عشقت را به كسي كه دوست داري تقديم كن شايد فردايي نباشد. *

 

*عشق یعنی کوله باری پر از غم عشق یعنی گاه افزون گاه کم عشق یعنی ریزش باران مهر عشق یعنی فتنه وافسوس و سحر! *

 

*عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است. *  

 

*عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. *

 

*عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی آنکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است. *

 

*عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد. *

 

*عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است. *

 

*سر هر قبری صلیبی میگذارند تا نشانگر آن قبر باشد من هم بر گردنت صلیبی می آویزم تا همه بدانند كه گورستان عشق من قلب توست. *

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط نازی و رها  |